نوشته ای طنز

بخاطر ندارم کجا خواندم یا شنیدم که در آغاز سگ ها گرگ بوده اند و بعد سگ شده اند ، یا گرگ ها سگ بوده اند و بعد گرگ شده اند.

اما بیایید فرض کنیم که سگ ها از همان اول سگ بوده اند و بعد بر اثر اجحاف آدم ها  بتنگ آمده و گرسنگی و بی انصافی گله داران ،آنان را واداشته تا سر به بیابان بگذارند و با حمله به گله ها و دریدن آن ها حق خود را بگیرند،( البته آنها که با این کار موافق نبودندهمانطور سگ ماندند و چاپلوسی کردند).

فرض بعدی اینکه در آغاز سگ ها گرگ بوده اند و چون از پنهان شدن دایم و کمین کردن خسته شده بودند تصمیم گرفتند متمدن شوند و با آدم ها زندگی صلح جویانه ای داشته باشند و اینطوری گرگ های ننر و پاچه خوار، مورد علاقه آدم ها قرار گرفتند و شدند سگ!

نتیجه نخست: می توان قبول کرد که ببر ها هم اول گربه بودند یا برعکس

نتیجه دو: غیر ممکن نیست در آینده ای متصور سگ ها آدم بشوند!

نتیجه امروز: خیلی سخت است که تشخیص بدهیم گرگ کدام است و سگ کدام و آدم کدام،اما گمان می کنم همه دارند روباه می شوند.

به تازگی هم شنیدم که برای متمدن کردن شیر ها ،آنان را به فراگیری حقوق بشر وا می دارند...حالا بقیه ماجرا را خودتان حدس بزنید.

برگرفته از  مجله ای که فقط یک شماره از آن به چاپ رسید

عيد مبعث مبارک باد!

نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

رگ رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد

من سخن گویم ولی من نیستم

این منم یا او ندانم کیستم

جبرئیل امشب دمد در نای من

قدسیان خوانند با آوای من

ای بتان کعبه در هم بشکنید

با من امشب از محمد دم زنید

از هوا گلبانگ تهلیل آمده

دیده بگشائید جبریل آمده

مکه تا کی مرکز نا اهلهاست

پایمال چکمه بوجهلهاست

مکه دریای فروغ وحی شد

بت پرستان بت پرستی نهی شد

روز، روز مرگ ظلم و ظالم است

بانگ نفرت مرد ، اقرا حاکم است

یا محمد منجی عالم توئی

این مبارک نامه را خاتم توئی

انبیا مشعل ز تو افروختند

وز دمت پیغمبری آموختند

غیرت و مردانگی آئین توست

عزت زن در حجاب دین توست

بر همه اعلام کن زن برده نیست

برده مردان تن پرورده نیست

خاتم توحید در انگشت تو

حق به پیش روی و حیدر پشت تو

ما تو را زهرای اطهر داده ایم

شیر مردی مثل حیدر داده ایم

ما تو را دادیم در بین همه

یک خدیجه یک علی یک فاطمه

شاهنامه شناسنامه ملی ایرانیان(قسمت دوم و پایانی)

در قسمت اساطیری_ که سخت فشرده و مختصر است تا جایی که گاه سخن شاعر صورت رمز و کنایه به خود می گیرد _همه سخن از آغاز شدن زندگی انسانی است.

...آن قسمت از شاهنامه که برای آن سند داریم تاریخی و سایر قسمت ها ،خاصه قسمت هایی که با مباحثی تخیلی در هم آمیخته شده جزوه افسانه ها به شما میرود.بنابر این شاهنامه هم افسانه است و هم تاریخ!...

...سرتاسر شاهنامه مانند داستان ضحاک مبارزه سیاهی و سفیدی و سرانجام پیروزی سفیدی است جز یک جا و آن مبارزه رستم و دیو سپید است.از این رهگذر این داستان به ما می فهماند که رنگ و ظاهر سفید ،دلیل بر سفید بودن نیست....

...فردوسی نیز خود به تکرار اشاره می کند که در نظم شاهنامه از منابعی سود جسته است.این منابع گاه کَتبی بوده است...

ادامه نوشته

شاهنامه شناسنامه ملی ایرانیان(قسمت اول)

در این کتاب عظیم ،کتابی که آن را سند ملیت و قباله کهن قومیت و ایرانی بودن خود میدانیم چه نوشته شده است؟آیا تمام مطالب آن یک دست و یکنواخت است یا با هم تفاوت دارد؟تاریخ است یا افسانه؟ راست است یا دروغ؟جنگ  و ستیز است یا عشق و اخلاق و عرفان یا هر دو یا هیچ یک؟

و اصلا چرا ما آن را سند ملیت خود میدانیم؟ و چه چیز در آن می توان یافت که پایه های بنای کهن ملیت ما را استحکام بخشد ؟ ...

مطالب اصلی شاهنامه از سه بخش اساسی بیرون نیست...

ادامه نوشته

آتش و جنگل

آتش،
آتش،
آتش،
جنگل و
جنگل و
جنگل
می شناسی حس آتش زدن جنگل را؟!
بوی جزغاله شدن،
دود بدرنگ و غلیظ
میشناسی حس پرپرزدن جغدی را،
که شب پیش دمی تا به سحر پلک نزد
و نفهمید سحر این آتش،
از کجا آمده است؟!
می شناسی حس مرغی را که،
جوجه اش بال نداشت؟!
می شناسی سایۀ دردی را که غزالی معصوم،
از غم سوختن جفت خویش،
در نگاهش دارد؟!
می شناسی،
سایۀ سوختۀ خشک و تر جنگل را،
پس از این فصل ستمکاری خویش؟!

دست تو آتش و باز،
دل من جنگل سبز.
"وای ازین بی خبری"

شعر از سوزان یگانه

معرفی و خط نشون

بر خوانندگان محترم و قاریین معظم پوشیده و مخفی نماناد که ما نویسندگان زبردست و آب زیرکاه این وبلاگ کم آدمایی نیستیم.ما سالیان سال دود چراغ خورده،پیرهن دریده واستخوان خرد کرده ایم.

ما کتب 120 جلدی و حاشیه ملاعبدلله خوانده ایم.ما در مدارس جورواجور یریز تحصیل کرده و کلی کف دستی و کف پایی از ترکه آلبالو و گیلاس و گردو و  بلوط گرفته تا خط کش چوبی و فلزی نوش جان نموده ایم.همه ی این ها با استعداد مادر زادی ما مخلوط شده و ما را عجایبی بی نظیر بار آورده است!

مقصود این است که مدت ها جاده ی ترقی را با قدم های شلنگ غول آسا پیموده و از همگنان جلو افتاده ایم.

ولی بدبختانه اخیرن ملاحظه شد قاطبه جهانیان از مراتب معلومات ما بی خبر و از استفاده از این دریای بی کران فیوضات روحانی محروم و محجور! هستند.و به محض توجه به این نکته تاسف انگیز ، دل ما برای مردم بنا کرد به جیلیز و ویلیز سوختن.در همین موقع نیز اتفاقن یک جمع کثیر و جمع غفیر از اعاظم فضلا و اجله ی علما به دست و پای ما افتاده با اصرار و ابرام عجز عجز التماس و در خواست، موفق شدند ما را راضی کنند که قبول زحمت نموده،مردم را قدری مستفیض نماییم.ما نیز یکهو تصمیم گرفته از آن لحظه به بعد یک نفس از حلقوم خود جز در راه خدمت به خلق بیرون نیاوریم.

در ربع مسکون ، اگر تمام آن علما و فضلایی که در چند سطر پیش روی دست و پای ما افتادند، با آنهایی که  به مناسبت غیبت از این موهبت عظیم  محروم ماندند جمع شوند و دست به یکی کنند امکان عقلی ندارد بتوانند چنین وبلاگی ثبت کنند!

همانا حقوق ﻣﻔﺼﻠﺔ الاسامی ذیل برای نگارندگان محترم وبلاگ ادبی طرفه تا ابد در تمام ممالک مکشوف و نامکشوف کره زمین و در تمام کرات دیگر منظومه شمسی و نیز در تمام منظومه ها و عوالم دیگر محفوظ می باشد و اگر خدا نکرده،زبونم لال هفت قرآن در میان گوش شیطون کر نفری از انفار و بشری از ابشار به یک گوشه از این حقوق تخطی بکند،دیگه خر بیار و باقالی بار کن!

مقصود اینست که جونم واسه شما بگه:

وای به حال آن کسی که بدون اجازه ی کتبی رسمی نویسندگان وبلاگ طرفه تمام یا قسمتی (حتی یک کلمه) از این وبلاگ را چاپ کند و یا ژلاتین کند یا از روی آن نسخه خطی بر دارد یا سرمشق بنویسد یا نرم افزار آموزشی و سی دی های اخلاقی و غیر اخلاقی بسازد!

وای به حالش اگر به انتشار غیر قانونی مندرجات آن به وسیله اشاره ی چشم و ابرو،یا نجوا،یا نعره،یا مراسله با پست شهری یا ایالتی یا خارجی یا پست الکترونیکی یا تلیفان یا تیلغلاف با سیم و بیسیم،یا رادیو تله ویزیون یا تله پاتی یا اس ام اسی مبادرت کند!

 وای یه حالش اگر از این وبلاگ تعریف کند یا بد بگوید یا در باره آن مقاله انتقادی بنویسد یا در وبلاگ خود پستی درج کند یا نطق کند یا آن را مسخره کند یا برایش متلک و جوک و اس ام اس بسازد!

وای یه حالش اگر از روی مطالب و داستان های وبلاگ مستقیمن یا غیر مستقیمن درام،تراژدی،اپرا اپرت ،اپرامیک،بنویسد یا فیلم سینمای 1 بعدی 2 بعدی ...nبعدی ،سینما دوهزار سه هزار و ... بسازد.

 وای یه روزگارش اگر از رو مندرجات آن تصنیف یا سمفونی بسازد یا تکست رپ بنویسد یا صفحه گرامافون و سی دی و دی وی دی و میکرو سی دی و ... پر کند.

 وای یه حالش اگر پشت سر یا پیش روی نویسندگان این وبلاگ بد بگوید یا اظهار معلومات کند یا نسبت به ایشان هتک شرف یا سوء قصد بنماید یا ایشان را مورد هیپنوتیزم یا مانیتیزم قرار بدهد یا روح ایشان را احضار کند.

 

در خاتمه ، وای بر حال و روزگارش اگر از این وبلاگ گذر کند و نظر ندهد!

                                                              با نیم نگاهی به کتاب وغ وغ ساهاب نوشته صادق هدایت

حمد الهی(پست اول)

 

حمد شایان و شکر بی پایان ، سامع الصواتی را سزاست که نغمه سرایان خوش آواز و سرود گویان عراق و حجاز،در چهارگاه جهان و حصار دوران،از تاجیک و ترک،به نواهای کوچک و بزرگ که در خارایی دل شرر زند و در دل خارا اثر کند،بیاتاً و ظلولاً به وصف کمالش مترنم اند و به نعت جلالش ،متنعم.

عشاق وار در هر نهفت و آشکار،مویه کنان شور عشقش بر سر دارند و به گدایی درش، بر شه نازند.براستی با حب او ﻣﺆالفند و با غیر او مخالف ، به غلبات هوای شوقش مغلوبند و به جلوات آثار عشقش مجذوب.

عشاق حجاز و نغمه سنجان عراق    از کوچک و از بزرگ،در بزم وفاق

گردند ﻣﺆالف  چو  به هم  در فکنند    شوری ز نوای عشق او در آفاق

و مغنیان رامتین چنگ و خنیاگران نکیسا آهنگ، چنگ آسا پشت به عبادتش خم ساخته اند و تنبورسان دل از غیر پرداخته به مقام طاعتش چون دف حلقه به گوشند و از خوف مخالفش مانند بربط به خروش.با مهر او چون نی بر هر بندی،سازی دارند و با محبت او ، به هر تاری از رشته جان،آوازی.

آن  زمزمه  و  نوای  نی  را   دم  از  اوست     در تار طرب، نغمه ی زیر و بم  از  اوست

در دایره بندگی اش همچون همچون چنگ    یکسر همه را پشت عبادت خم از اوست

 

                                                                                           بر گرفته از دیباچه بحور الحان